X
تبلیغات
زولا
غروب سفید پوش

غروب سفید پوش
غروب پایانیست برای آغازی دوباره..سلامی به دور دست ها..و...یک انتظار شیرین...
آرشیو

چهارشنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1385
دلم داره میمیره

دلم گرفته...

دیگه از بس این واژه رو تکرار

کردم خسته شدم.....از بس

همیشه غم و درد داشتم و

دارم احساس پوچی می کنم

انگار دیگه حالی واسم نمونده

قبلا یه گوشه از قلبم واژه ی

به اسم امید پیدا می شد ولی

این روز ها دیگه هیچی جز درد

و ناراحتی..غم و واهمه تو قلبم

پیدا نمیشه..دیگه نه امید هست

نه خنده نه دل خوش..هر چی

هست فقط تظاهره تا دیگرون

از دلت با خبر نشن..آخه کی

می تونه باور کنه دختری که

همیشه همه رو می خندونه

دلش دریایی از غم و درد...

پس فایده ی اینکه بهشون

بگی چیه؟..جز اینکه مثل همه

بگن خدا هست..نا شکری نکن

امید داشته باش..راستش دیگه

 از این واژه ها هم بدم میاد...

حرف های تکراری خستم کرده

من دور و برم پر از آدم ولی

همیشه خودم بودم و بس...

هر کسی دلش رو به یه چیز خوش

می کنه..یکی به خانوادش..

یکی دوست هاش..یکی به

تفریح های که داره..یکی به

عشقش..ولی من دلم به

هیچی خوش نیست...

دلم گرفته...

فقط خواهش می کنم اگه

خواستید نظر بدید بهم نگید

خدا هست..توکل کنم..امید

داشته باشم و هزار تا حرف تکراری

من هم نمازم رو میخونم هم

به خدا ایمان دارم ولی گاهی

ما آدما از همه چی می بریم

و دلمون می گیره...انگار همه

دنیا تنهات گذاشتن...واسم

دعا کنید...

دلم خیلی گرفته...

 


شنبه 23 اردیبهشت‌ماه سال 1385
باز اومدم...بازم سلام...

بازم سلام...

خیلی وقت بود می خواستم

آپ کنم ولی نه وقت می شد

نه حالش رو داشتم.

آخه این روز ها درگیری فکری

زیاد دارم...که جا داره همین جا

از آقا حسین نویسنده کلبه ی

شهر ارواح تشکر کنم که تو

این مدت خیلی کمکم کرده و

میکنه...و ممنونم از بچه هایی

که میان سراغم و هنوز فراموشم

نکردن...دوستتون دارم (ده تا)

مثل نی نی ها که ده تا خیلی ی

براشون منم ده تا دوستون دارم.

 

شکستم و شکستی و شکستیم

نه اینجا نه آنجا از پا ننشستیم

دویدیم و دویدیم

آخر به مقصد رسیدیم

یادم هست یادت باشه

هرجا بری خدا هست

 

دست حق نگهدارتون

یا حق .. یا علی

با عشق رز سفید

 

400019

 

 


شنبه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1385

باید یا بگیرم بخندم

شاد باشم و سرحال

اگرچه سخته و زندگیم

با غم آمیخته شده...

اگرچه گریه همدم و

همراز و همراهم شده

ولی تلاشم رو میکنم

تا بقیه نگن نمیخوای

و کار نشد نداره...

بخدا من هم عاشق

خندیدنم و دوست دارم

بی خیاله غم و غصه

باشم... ولی گاهی

فشار روحی در من

اونقدر زیاد که جز گریه

کردن و خالی کردن دردم

 بااین کار چاره ای ندارم

من فقط در تنهایی یاد

غم هام میفتم..وگرنه

تو جمع اونقدر شر و شور

دارم و شیطونم که کسی

به ذهنش خطور نمیکنه

من ناراحتی داشته باشم

اگه تو تنهایی راحتم میذاشتن

باور کنید اون وقت هم

خودم رو شاد نگه میداشتم

ولی افسوس که بعضی

از مادر ها فقط خوششون

میاد متلک بگن و مسخرت

کنن...بگذریم که از دردم هام

بخوام بگم چند کتاب میشه

واسم دعا کنین مشکلاتم

رو حل کنم و بتونم خنده رو

همیشه رو لبام داشته باشم

ممنون که مثل همیشه وقت

گذاشتین و حرف هام رو

تحمل کردید...دوستتون دارم

در پناه حق باشید...یا علی..

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 134225


Powered by دفتر عشق

عناوین آخرین یادداشت ها