غروب سفید پوش

غروب پایانیست برای آغازی دوباره..سلامی به دور دست ها..و...یک انتظار شیرین...

غروب سفید پوش

غروب پایانیست برای آغازی دوباره..سلامی به دور دست ها..و...یک انتظار شیرین...

بازم اومدم!!!

سلام سلام سلام!!!

نمی دونم چی بگم؟

یه روز آپ می کنم و می گم دیگه تند

تند آپ می کنم..فلان می کنم و بمان

می کنم..اما یه وقت می بینم یک ماه

شده و من هیچی ننوشتم!!!آخه راستش

از حرف های تکراری خسته شدم..

دلم می خواد وقتی آپ می کنم حرفی

واس گفتن داشته باشم..نه اینکه بیام

مثل حالا یه مشت چرت بگم و سر شما

رو هم درد بیارم..ولی خب هر کاری

می کنم نمی شه..انگار باید بیام بی خودی

چیز بهم ببافم و برم!!

بهر حال گفتم شاید هنوز دوستانی داشه باشم

که نگرانم شده باشن..پس بیام و

بگم خوبم..و التماس دعا بگم به همتون..

دوستتون دارم..در پناه حق باشید..یا علی

من اومدممممم

سلام به بچه های گل همه ی وبلاگ ها

ممنون که بهم تو این مدت که نبودم

لطف داشتید...راستش از وقتی برگشتم

وقت نکردم وبم رو آپ کنم..هم خسته بودم

هم کمی سرم شلوغ بود...

راستش شب که میشه یکم دلم می گیره

آخه دو هفته هر شب با مامان و داداشم

می رفتیم بیرون..و وقتی هم برمی گشتیم

تا پنج صبح با دادشم فیلم می دیدیم و بعد

می خوابیدیم..

خب از سفرم براتون بگم..جاتون بسیار بسیار

زیاد خالی..بعد از سه سال دوری از برادرم

و خانومش بلاخره جور شد با مامان بریم دبی...

جمعه ششم مهر ماه ساعت ده و سی دقیقه

پرواز کردیم به سوی اون طرف..البته بنده که

دلم رو اینجا امانت گذاشتم و رفتم!!

پرواز خوبی بود(شکر)..داداشم اومده بود

پیشوازمون..و سفرمون رو در دبی از همون

لحظه آغاز کردیم...به دلیل ماه مبارک رمضان

و دور بودن ما از مرکز شهر تا بعد از افطار خونه

بودیم..و تازه ساعت هشت الی هشت و سی..

گاهی هم دیر تر می زدیم بیرون(آخه تو

این ماه دبی تازه از بعد از افطار معمولا باز می کنن،

به غیر از سوپر ها و بعضی از مکان ها)

خوب داداشم ما رو تو بازار پیاده می کرد و

ساعت دوازده گاهی هم دوازده و سی

میومد دنبالمون..یه شب که یک و رب اومد!!!

جاتون خالی حسابی هم چیز میز می خوردم..

آخه من خوراکی های اونجا رو خیلی دوست

دارم..به هر حال روز ها و شب ها مثل برق

و باد گذشتند و وقت برگشتن رسید..

با دلی پر از غم(بخاطر دوری از برادرم و

زن برادرم)سوار هواپیما شدیم و به

سوی ایران پرواز کردیم...که البته پرواز

بسیار بدی بود...کم مونده بود سکته کنم!!!

ولی خدا رو شکر سالم رسیدیم...

انشالله که قسمت همه بشه برن دور دنیا

رو بگردن..من که عاشق سفرم..و خیلی

دوست دارم همه جا رو ببینم...

ولی فعلا که نشده جایی رو ببینم...

دبی هم جذابیتی برام مثل توریست ها

نداره چون اون جا بزرگ شدم..ولی بازم

برام عزیز..چون خاطرات کودکیم رو در

خودش جای داده...

وااااای ببخشید..چقدر حرف زدم..

خوب دیگه باید برم..

به امید قشنگ تر شدن آرزو هامون...

دوستتون دارم...رز سفید...

راستییی از روح مهربان عزیزم هم

از وبلاگ http://www.hossainhr.blogsky.com

کمال تشکر رو بخاطر نوشتن پست قبلی

دارم..شرمندم کرن..انشالله جبران کنم..

در پناه حق باشد...یا علی..

مسافرت خوش بگذره عزیزم

سلام به دوست های خوبم...

دیروز دوست عزیزم یعنی رزسفید

برای مدتی رفت مسافرت

و از من خواست که واستون بنویسم که

مدتی نیستش و نمی تونه پیشتون باشه.

ولی می دونم که شما دوستای خوبش

به فکرش هستید و واسش دعا می کنید.

رزسفید، بعد از سالها که پیشمون بود

و دلش خیلی برای داداش و زن‌داداشش

تنگ شده بود

بالاخره تصمیم به سفر گرفت و

دیروز ظهر از ایران خارج شد.

 

من واسش دعا می کنم که

هر جا هست خوشحال و شاد باشه

و از این مسافرت لذت ببره

و لحظات شیرینی در ذهنش ثبت کنه

و دعا می کنم که به سلامتی هر چه زودتر

برگرده پیشمون.

 

لطفا شما هم واسش دعا کنید.

 

دوست عزیزم، رزسفید. می دونم که

در اولین فرصت از هر جای دنیا که باشی

یه سری به وبلاگت می زنی.

پس واست می نویسم تا بگم

دوستت داریم و دلمون برات تنگ شده.

 

جدید

سلام به دوست های خوبم...

از این به بعد براتون یه سری مطلب های

تک می خوام بنویسم..البته تا زمانی که

داشته باشم و تموم نشه..این متن ها هم

می تونه تک بیت های زیبا باشه..هم حدیث هایی

از حضرت علی(ع)..شعر ها رو یه عزیز بهم

یه کتاب داد که این تک بیت هارو از تو اون

می نویسم..ولی حدیث ها رو از یک سایت

رو نوشت برمیدارم و براتون می نویسم..

امیدوارم مثل همیشه من رو تنها نزارید و

نظر هاتون رو در باره ی مطالب بگید..ممنون..

موفق باشید..در پناه حق..یا علی...

 

 

 

"گوهر خود را هویدا کن،کمال این است و بس

 

خویش را در خویش پیدا کن،کمال این است و بس"

 

                                                          (حاج میرزا حبیب خراسانی)

 

 

"دوست مشمآر آن که در نعمت زند

 

لاف یاری و برادرخواندگی

 

دوست آن باشد که گیرد دست دوست

 

در پریشان حالی و درماندگی"

 

                                                                           (سعدی)