X
تبلیغات
رایتل
غروب سفید پوش

غروب سفید پوش
غروب پایانیست برای آغازی دوباره..سلامی به دور دست ها..و...یک انتظار شیرین...
آرشیو

پنج‌شنبه 8 تیر‌ماه سال 1385

امروز صبح که رفتم پیاده روی، شهر

یه جور دیگه شده بود..یه سکوت خیلی

دل انگیزی روی شهر سایه انداخته

بود..درخت ها قامت بلندشون رو به

رخ می کشیدند..و اجازه داده بودند

که باد در بین برگ هاشون برقصند...

سنگ فرش پیاده رو خالی از جای

پای آدم ها بود..خانه ها همه ساکت

و آدما همه در رویا بودند..

صبحانه رو در بالای کوه خوردم...

کوهی که مغرور ایستاده بود به

تماشای آدمها،آدمهایی که از کنارش

گذر می کنند و نگاهی تحسین برانگیز

بهش می کنند..امروز با سختی از

کوه بالا رفتم..وقتی به مقصد

رسیدم به این فکر کردم که زندگی

مثل بالا رفتن از کوه..به سختی به

مقصدد میرسی..و بعد زود فراموش

می کنی که با چه سختی به هدفت

رسیدی..وقتی از کوه پایین اومدم

خیلی راحت بود..ما برای رسیدن

به مقصد و مقصود کلی تلاش

می کنیم ولی زود از کنارش

می گذریم..کاش خستگی و سختی

راه از یادمون نمی رفت...

چند بار سنگ ها از زیر پاهام در

رفتن ولی مقاومت کردم و دائم

می گفتم من دارم میام بالا...

نمی تونی جلو من رو بگیری...

تازه تو سختی ی بالا رفتن دست

کسی رو هم گرفته بودم و برای

بالا رفتن بهش کمک می کردم...

چه خوبه که تو زندگی در زمان

سختی ها دست کسی رو بگیریم..

نه فقط وقتی مشکلی نداری به

یاد دیگرون بیفتیم..کاش یه کم

به زندگی باز تر نگاه میکردیم...

خدایا به من سخاوتمندی ی درخت

را ..صبر زمین را و استقامت کوه

را بده تا انسانی موفق باشم..

خدایا مگذار هیچ وقت مغرور شوم

مگذار با گذر زمان کودک وجودوم بزرگ

شود..بگذار همینطور همیشه به

زندگی نگاه کنم که امروز نگاه کردم

خدایا همه رفتند و تو ماندی..

بمان تا فراموش نکنم چرا اینجام..

بمان...بمان... با من بمان...

"آمین"

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 134135


Powered by دفتر عشق

عناوین آخرین یادداشت ها