X
تبلیغات
رایتل
غروب سفید پوش

غروب سفید پوش
غروب پایانیست برای آغازی دوباره..سلامی به دور دست ها..و...یک انتظار شیرین...
آرشیو

پنج‌شنبه 11 خرداد‌ماه سال 1385
دلم برات تنگ شده...

این روز ها جای دست هات خالی ی

این روز ها جای خنده هات غم اومده

خیلی دلم برات تنگ شده...

برای خنده هات...

برای حرف هات...

برای گریه هات...

همیشه دلم می خواست سر رو پاهات

بزارم و فقط شده پنج دقیقه بخوابم ولی

ترسیدم پاهای شکننده ات تحمل وزن سر

من رو نداشته باشه و درد بگیره...

و حالا تقریباً پنج سال که رفتی و من

در حسرت با تو بودن دارم می سوزم...

مادر...مادر عزیزم...میدونم نوه ی خوبی

برات نبودم...و از وقتی ما پا به خونه ات

گذاشتیم کلی گرفتاری هم پیش اومد...

ولی ما همیشه آرامش داشتیم... ولی با

رفتنت همه ی دنیا تاریک شد و روزهای

شادی هم با تو پر کشیدند...کاش بودی...

میدونم که خدا هم میدونه تو گل رو خیلی

زود از پیش ما برد...الهی همیشه در آرامش

باشی...و روزی نه چندان دور بیام کنارت...

دوستت دارم مادر...این قلب من رو هم از

این نوه ی کوچیکت قبول کن...

تقدیم به تو بهترین مادر بزرگ دنیا...

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 134135


Powered by دفتر عشق

عناوین آخرین یادداشت ها