غروب سیاه پوش
غروب پایانیست برای آغازی دوباره..سلامی به دور دست ها..و...یک انتظار شیرین...
آذر 1386
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
آرشیو

شنبه 29 اسفند ماه سال 1383
عید

کاش عید نمی یومد
آخه دلم گرفته
پر درد
پر غصه
چطور با این حال بخندم
کاش می شد تو سال تحویل گریه کنم
بگم خدا هر سال سالمو با خنده شروع کردم
ولی تو سال همش گریه کردم
میخوام این بار سال رو با گریه شروع کنم
شاید تو این سال بخندم
 آخه خسته ام
خسته از این ناله ها
خسته از این گریه ها
کاشکی میشد بخندم

سال نو ی شما پر خنده باد
النماس دعا


جمعه 28 اسفند ماه سال 1383
ببار ای اشک

باز تنها شدم

رها در این برزخ

بی یار و یاور شدم

باز تنهایی به مهمانی دلم آمده است

باز اشک به گونه هایم نم زده است

باز دست هایم میلرزند

باز عقربه ها کند شده اند

باز این انتظار به دلم چنگ انداخته است

باز این بغض اجازه ی باریدن می خواهد

ببار ای اشک پاک

ببار و بشور این درد را

ببار و بگذار آرام شوم

آه،آه که این درد با اشک هم خوب نمی شود

ببار ای اشک

ببار بر این تنهایی

ببار بر این تنها

ببار بر این عاشق

ببار ای اشک

ببار بر من

ببار ای اشک،ببار،ببار،ببار

 


سه شنبه 18 اسفند ماه سال 1383
خواستن تنهایی

باز امشب دلم گرفته

بازم یه بغض تازه

بازم خواستن تنهایی

بازم میخوام گریه کنم

بازم می خوام فرار کنم

برم ،برم به یه جای دور

به یه جای ساکت

جایی که فقط صدای آب باشه

صدای آواز پرنده ها

تا بشکنم این بغض رو

بشکنم این درد رو

هم صدا بشم با صدای آب و پرنده ها

هم آواز ناله ی باد

کجا برم ، کجا برم ، کجا برم

سر رو شونه های کی بزارم

این درد رو واسه کی بگم

به کی بگم که غصه دار نشه

ناراحت نشه ، نگه عجب ،که اینطور

به کی بگم که درد داشته باشه

تا بفهمه چی میگم

باز امشب دلم گرفته

بازم یه بغض تازه

بازم خواستن تنهایی

بازم میخوام گریه کنم

بازم میخوام فرار کنم

کجا برم ،کجا برم ،کجا برم...


یکشنبه 16 اسفند ماه سال 1383
لحظه های انتظار

چقدر این انتظار ها دیر می گذرند

دلم می خواد زمان کشیده می شد به جلو

ولی انگار جلو که نمی ره هیچ

بیش از حد هم کش میاد

کی می شه به این روزا و دقیقیه ها بخندم

بخندم و بگم چرا انقدر عذاب کشیدم

دیدی همه چی درست شد

دیدی بلاخره روزای خوشی هم رسید

اما بازم دلم میلرزه

می ترسم که نکنه این دل تنگی ها همیشگی باشن

نکنه که باید همیشه غصه داشته باشم

اما نه میدونم تموم میشه

میدونم منم روزی به خورشید سلام میکنم

به ماه میگم بتابه به شب هام

ستاره هارو می چینم

رو ابر ها پرواز می کنم

چشمام رو می بندم و به یاد این روزا

یه لبخند پر از گل ستاره میزنم

پس آروم می گیرم که میدونم میاد این روزا

صبوری می کنم تا پر بکشم به آینده...


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 46483


Powered by دفتر عشق

عناوین آخرین یادداشت ها